تبلیغات
> ....................................*************************************خوش آمدید دوستان********************************************.............................. ** ئاڵای نیشتمان ** - اشعاری از سهراب سپهری

                

 

آب را گل نکنیم

 در فرو دست انگار کفتری میخورد آب

بشه ای دور سیره ای پر میشوید

یا که درآبادی کوزه ای پر میگردد

نکنیم آب را گل

شاید این آب روان می رود پای سپیداری تا فرو شوید اندوه دلی

درویشی شاید نان خشکیده فرو برده در آب است

رزن زیبایی آمده لب رود

نکنیم آب را گل

روی زیبا دوبرابر شده است

چه گوارا این آب

چه زلال این رود

مردم بالا دست چه صفایی دارند

چشمه هاشان جوشان ،گاوهاشان شیر افشان باد

من ندیدم دهشان

بی گمان پای چپرهاشان جا پای خداست

روشن پهنای کلام ماهتاب آنجاست

بی گمان در ده بالا دست چینه ها کوتاه است

که شقایق چه گلی است مردمش میدانند

بی گمان آنجا آبی آبی است

باخبرند غنچه ای میشکفد اهل ده

چه دهی باید باشد

کوچه باغش پرموسیقی باد

را می فهمند مردمان سر رود آب

گل  نکردنش مانیز

آب را گل نکنیم

 

      

 

قایقی خواهم ساخت

خواهم انداخت به آب.

دور خواهم شد از این خاک غریب

که در آن هیچ کسی نیست که در بیشه عشق

قهرمانان را بیدار کند.

قایق از تور تهی

و دل از آروزی مروارید،

همچنان خواهم راند

نه به آبیها دل خواهم بست

نه به دریا ـ پریانی که سر از آب بدر می آرند

و در آن تابش تنهایی ماهی گیران

می فشانند فسون از سر گیسوهاشان

همچنان خواهم راند

همچنان خواهم خواند

 » دور باید شد، دور.

مرد آن شهر، اساطیر نداشت

زن آن شهر به سرشاری یک خوشه انگور نبود

هیچ آئینه تالاری، سرخوشیها را تکرار نکرد

چاله آبی حتی، مشعلی را ننمود

دور باید شد، دور

شب سرودش را خواند،

نوبت پنجره هاست«

همچنان خواهم راند

همچنان خواهم خواند

پشت دریاها شهری ست

که در آن پنجره ها رو به تجلی باز است

بامها جای کبوترهایی است، که به فواره هوش بشری می نگرند

دست هر کودک ده ساله شهر، شاخه معرفتی است

مردم شهر به یک چینه چنان می نگرند

که به یک شعله، به یک خواب لطیف

خاک موسیقی احساس تو را می شنود

و صدای پر مرغان اساططیر می آید در باد

پشت دریا شهری ست

که درآن وسعت خورشید به اندازه چشمان سحرخیزان است

شاعران وارث آب و خرد و روشنی اند.

پشت دریاها شهری ست!

قایقی باید ساخت ....

 

من نمی دانم

که چرا می گویند: اسب حیوان نجیبی است ، کبوتر زیباست.

و چرا در قفس هیچکسی کرکس نیست.

گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد.

چشم ها را باید شست، جور دیگر باید دید.

واژه ها را باید شست .

واژه باید خود باد، واژه باید خود باران باشد.

چترها را باید بست.

زیر باران باید رفت.

فکر را، خاطره را، زیر باران باید برد.

با همه مردم شهر ، زیر باران باید رفت.

دوست را، زیر باران باید دید.

عشق را، زیر باران باید جست.

زیر باران باید بازی کرد.

زیر باران باید چیز نوشت، حرف زد، نیلوفر کاشت

زندگی تر شدن پی در پی ،

زندگی آب تنی کردن در حوضچه "اکنون"است.

 

 




طبقه بندی: اشعار فارسی،

تاریخ : شنبه 31 فروردین 1392 | 01:55 ب.ظ | نویسنده : فرزاد نظرات
.: Weblog Themes By VatanSkin :.